تبليغاتX
باغ سيب صداقت

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

.............

وقتی دلم می گیرد/به کجا پناه برم؟

/سایه ی نخل ها/ که زمخت تر از ترک دستان مادر بزرگ است؟/

به خشکی دشت های زادگاهم/که زندگی را با تمام هیبتش به شوخی می گیرند؟/

به لباس مشکی مادرم/که مثل خط خطی کتاب های تاریخی این خاک سیاهست؟/

یا به خاطرات نیم بندی که غم از سرو کول آن بالا می رود؟/

مانده ام با دلتنگی ام/نه چاهی/نه کوکوی کبوتری/که روزنی از نور زندگی به من نشان دهد/

نه دست های گرمی/

نه شانه ای/

مانده ام با دلتنگی ام ـــ

لابه لای آوار کدام کوچه ــ

سر خطی از حس زیبای حرف های تو پیدا کنم

مانده ام!

نوشته شده توسط حسن قلندری در 11:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

دیشب

دیشب خلوت وشعر ومدایح بی صله و شجریان وپرکن پیاله وروح شاملو ومشیری ودر آخر سر گیتار اصلانی میهمان من بودند.نمی دانم چرا فقط این بیت شعر بر من وحی شد وحرکتی هم نکرد وهمانجا کنار من لابه لای کتاب دکتر سروش خوابید.

 

ای شب بگو که هوایم نخفتن است

درد مرا شنیدن وبا کس نگفتن است

تا اینکه صبح با صدای زیارت عاشورایی از خواب پریدم و افسوس خوردم چرا نمی توانم از این همه ظرفیت فرهنگی چيزي به نيكول  دختر آمريكايي كه مثل لال ها  با او حرف مي زنم  بگويم!

   

 

            

 

 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 8:46 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387

..........



آغاز خيالاتي شدن من است

وقتي كه عقل

در جنگ با زندگي سر مي بازد

ومن

غرق در تمام شعرهاي نگفته ام  مي شوم.

 

من

مغزم را

بدست موريانه ي واژگان مي سپارم

واز حلاوت آب ونان

دست مي شويم.

 

زنم مرا نمي فهمد

ومدام عاقل است

 

تنها چيزي كه مرا همراهي مي كند

نگاه هاي پاك علي است

كه سوغات خدا از آنسوي خاك بود!

به او مي گويم

بابا!

اينجا زمين است

سرگردانترين سياره

از منظومه ي شمسي!

مردمانش

ايمانشان رابه نان

وبزرگيشان را به نام فروخته اند.

 

بوي كافور

عطر خاك

وباران هاي گاه وبي گاه اسفند

مرا مي طلبند!



 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 8:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387

.........

ما رایت الا جمیلا

 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 7:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387

به این وبلاگ ها هم سری بزنید

پروانه

کریم

مصطفی

مصطفی

نوشته شده توسط حسن قلندری در 11:6 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم اردیبهشت 1387

زنده ياد آن ماري شيمل

 

درباره ي پرفسور آن ماري شيمل بيشتر بدانيم

 

 

 

 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 14:5 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387

عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند.

امروز به نمایندگی حوزه ی معاونت آموزش وپرورش عمومی فارس در مراسم حکایت خوانی دانش آموزان راهنمایی ناحیه یک شیراز شرکت کردم.

این مراسم هر ساله به مدت چهار روز همزمان با سالروز تولد شیخ سخن در آرامگاه سعدی  برگزار می گردد.

نکاتی که در این مراسم توجه من را به خود جلب کرد

۱.حسرت توریست هایی که آرزو می کردند کاش از قند پارسی سر در می آوردند.

۲.تسلط دانش آموزان در خواندن حکایت هایی از گلستان

۳.حضور اولیاء دانش آموزان وعلاقمندی آنان

ودیگر اینکه من امیدوار شدم که از میان این دختران آن ماری شیمل متولد شود

نوشته شده توسط حسن قلندری در 12:30 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یکم اردیبهشت 1387

جشن تولد

تولد

طعم زندگي

ديابت.

چقدر منتظر بوي بهار نارنج بوديم

و حالا يكم ارديبهشت پايم روي پوست موز زندگي سر مي خورد!

نوشته شده توسط حسن قلندری در 9:32 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم فروردین 1387

امپراطور آرام

صبح خيلي زود با گروهي از همكاران به تنگ چوگان رسيديم.نسيم خنك،عطر ريحان،سرسبزي درختان،پر كاري زنان عشايري كه يكجا نشين  شده اند و تخيل تاريخ مستي ديوانه كننده اي به آدم تزريق مي كند.

بي شك تنگ چوگان و سند هاي پاك تاريخي براي هميشه زير سايه ي شاپور اول خواهد ماند.

شوق چيزي جز ديدن شاپور ندارم.البته سالها پيشتر، شهر بيشاپور كه شاپور اول پس از فتح روم ودستگيري والرين درسال ۲۶۰ميلادي ساخته بود را ديده بودم.معبد آناهيتا،كاخ صليبي شكل شاپور،كاخ والرين،..................و هنر دستان معماران ايراني ورومي را ديده بودم.

امروز مشتاق بودم كه جلال وجبروت شاه را از نزديك ببينم.

مسير چندان مناسب وهموار نبود.كوه هميشه صلابت خودش را دارد خصوصا اگر سالها از ورزش  دور باشي.خستگي ،آزار دهنده هست ولي شوق من بيشتر وبرتر از خستگي است. مي خواهم به فاتح دروازه هاي روم احترام بگذارم.امپراطوري كه با يك اشاره انگشتش پس از فتح ارمنستان "كسپين" يا همان قزوين كه با نام قوم اصيل ايراني كه همان كاسپين هست ساخته شد.امپراطوري كه مثل پدرش اردشير بابكان  به دين ودينداران عصر خود احترام گذاشت.شاهي كه به اسيرانش بي احترامي نكرد .حتي والرين مغلوب كه  قصد از بين بردن او وتاج وتختش را داشت نيزبه بهترين شكل پذيرايي كرد  وكاخ ويژه اي براي اوساخت.

شايد آنقدر از انسانيت شاهان هخامنشي در برخورد با اسرا گفته شده است كه عطوفت شاهان ساساني فراموش شده است.

بايد به ديدن شاپور مي رفتم .مي خواستم از اوبپرسم دولتي كه تا دروازه هاي اروپا سايه اش سنگيني مي كرد چرا باخردك نسيمي خاموش شد. مي خواست بپرسم ، صندوقچه ي خاطرات او  بزرگتر از يك غار است يا نه ! اگر نه پس چرا اورا در اينجا جا گذاشته اند.

خستگي راه با همه ي توانش بر شوق من غالب نمي شد.آخرين پله ها  را طي كردم  تادرٍ غار رسيدم.

فضاي تاريك غار، عدم بهداشت ونظافت، خط خطي كردن كتيبه ها ، يادگاري هاي نوادگان نا خلف شاپور عدم وجود راهنما ، ناشناخته ماندن غار، قلب آدم را مي فشرد.

مجسمه شاپور اول در غار شاپور (شهر بيشاپور)

دلم گرفت ولي تا نگاهم به شاپور افتاد آرام شدم. مردي با آرامش واستواري كوه ،درون مجسمه ي هفت متري با عرض سه متري نشسته بود . مجسمه اي كه يك بار زلزله اورا زمين زده بود ولي در سال ۳۶باز سرپا شده بود  به من مي گفت: نگران نباش ، ما فاتحان هميشه ي تاريخيم، فرزندان پاك اهورا وروشنگر زمستان سرد دلها و جانها، غمگين نباش ما نمي ميريم

* به او مي انديشيدم كه ديدم يك جانباز جنگ تحميلي* با يك پا وعصايي كه در دست داشت با شاپور عكس يادگاري ميگرفت ومن از خستگي خودم خجالت مي كشيدم.


* ما در تارخ جمعه ۲۳/۱/۸۷ به ديدار شاپور مي رفتيم و جلوتر از ما گروه كوهنوردي جانبازان ومعلولام استان بوشهر  عازم انجا بود.

 

 

نوشته شده توسط حسن قلندری در 11:11 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386

غزلی از مرحوم آتشی که به مشفق کاشانی تقدیم کرده بود

میان ما و زاهد ، دوستي سامان و حد دارد

كه ما دل در صنم داريم او رو با صمد دارد

مرا بر مفرش زر بفت عالي منصبان جا نيست

نديدم من كه درويشي كلاه از اين نمد دارد

يكي خلوت نشينم يار يكدل مي تواند بود

كه اهل بزم ديواني جماعت خوب و بد دارد

قبول خاطر هر بذله گويي رسم الفت نيست

متاع بد به بازار محبت شرط رد دارد

بر انگشتي توان بخشيد كز يك ساقه خرسند است

امان از دست گلچيني كه خنجر در سبد دارد

گر از انديشه هاي مرده بيزارم مكن حيرت

كه طبع مردم دل زنده اكراه از جسد دارد

نه ما را طعمه در خاك است تا صيد عدو گرديم

دل عنقا چه پروايي زچنگال اسد دارد

سري ايمن نخواهد خفت بر اين بستر خونين

به زير سقف لرزاني كه از توفان وَ تَد دارد

چه مي بندي به مرگ كركس خونخوار چرخ، اميد؟

به هيچ آفت نمي ميمرد كه او عمر ابد دارد

نمي ترسم ز سنگ ناكسان و عمر بدخواهان

سرٍ عيّار شبرو عهدٍ الفت با لحد دارد

به هر خاري نبندد دل، مجرّب عاشق عاقل

غلام آن گل نازم كه از شمشاد قد دارد

نوشته شده توسط حسن قلندری در 12:53 |  لینک ثابت   •